نیست جز عشق تو مقصود زهر گفت وشنید هرچه جز آن همه افسانه و افسون بینم۴
گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنــوز اگرچـه پیر شدم رو به کار خـود دارم۵
در نظر جامی عشق حقیقی چیزی جزسرگردانی و سوختن و دیوانگی به دنبال ندارد. اودر راه خطرناک عشق ، جان را فدا می کند چون هدف او ، رسیدن به خداست.
درد عشقت ساخت روی خاکساران را چو زر یعنـی اکسیــر وجــودم خاک را زر می‌کند۶
دامن جامی زدست عشق صد جا ، چاک شـد می ندارد عشق ، دست از دامـن صد چاک او۷
لذّت عشـق فرو رفت مرا در رگ و پی عشــق می گویم و جان می‌دهم از لذّت وی۸
در ره عشق به جـز محنت و غـم نیست ولی چه غــم از محنت راه است چو همراه تویی۹
۱ – دیوان جامی ،ص ۵۸۰ ، ب ۶۰۸۹
۲ – همان ،ص ۵۳۳، ب ۵۵۵۳
۳ – همان ،ص۵۷۸ ، ب ۶۰۶۹
۴ – همان ،ص ۶۲۶ ، ۶۵۹۴
۵ – همان ،ص۶۱۲، ب ۶۴۴
۶ – همان ، ص ۶۲۹، ب ۶۶۲۱
۷ – همان ،ص۷۱۶، ب ۷۶۶۱
۸ – همان ،۷۷۳ ، ب ۸۲۲۰
۹  همان ،ص ۸۳۲، ب ۸۸۹۸
ماییم به راه عشق پویان همـه عمــر وصل تو به جدّ و جهد جــویان همه عمـر۱
یک چشم زدن خیال تو پیــش نظـر بهتر که جمـال خوب رویان همــه عمـــر۲
هر جا گــذرم نوای عشـــقت شنوم بر خــوان بلا صــلای عشـــقت شنــوم۳
در دشــت روم نفیــر درد تو کشــم با کــوه آیم صـــدای عشـــقت شنــوم۴
عجب به عشق تو مستغرقم نمی‌دانم که غیر تو به جهان هست دیگری یا نیست۵ ؟
جلوه حسن تو کجاست که نیست ؟ جذبــه عشـــق تو که راسـت کـه نیست۶ ؟
می‌کند عشق تو تاراج دل ودین الغیاث می‌ برد صبــر و قرار از جان غمگین الغیاث۷
هر کــس که شـود مــرید عشـــقت اول کـــم مـــال و جـــاه گـــویـد۸
آگهی جـوی در این راه که استــاد ازل رقـــم عشـــق به لوح دل آگــاه کشیــد۹
پایه عشق بلند است همین بس که از او در دل امیدی و و در سر هوســی مـی‌آید۱۰
۱ – دیوان جامی ،ص ۸۵۹ ، ب ۹۱۸۸
۲ – همان ،ص ۸۵۹، ب ۹۱۸۹
۳ – همان ،ص ۸۶۶ ،ب ۹۲۵۸
۴ – همان ،ب ۹۲۵۹
۵ – همان ،ص ۱۳۴، ب ۱۲۶۰،ج ۲
۶ – همان ،ص ۱۵۴، ب ۱۴۸۳
۷ – همان ،ص ۱۵۸، ب ۱۵۲۵
۸ – همان ،ص ۱۸۵، ب ۱۸۲۶
۹ – همان ،ص ۱۸۸، ب ۱۸۵۶
۱۰ همان ،ص۲۰۶،ب ۲۰۷۷
جامی معقد است کسی که درد عشق داشته باشد صدای سخن عشق ر از همه جا می شنود چرا که این عشق ، دل و دین او را غارت کرده است و او را به گونه ای درگیر کرده که هیچ گاه حاضر به جدایی از او نیست . او عشق را همچون اکسیری می داند که جسم خاکی بی ارزش را به طلا تبدیل می کند.
از یمن عشق سوره یوسف به حکم نـصّ شد از میان جمله سُوَر « احسن القصص[۱۲۳]۱ »
فنای عشـق شـو واز فنـا ، فنـا شـو نیــز که بی فنــای فنــا از خــدا نیابــی حظ[۱۲۴]۲
نه نگاری که دل و جـان به غمش یار کنم عشق او هر چه کند حکم به آن کار کنـم[۱۲۵]۳
طریق عشـــق سپردم از آن مخاطره غافل که از دیار سلامت به خطّــه خطر افتــم[۱۲۶]۴

این مطلب را هم بخوانید :  عشق وعقل در دیوان جامی- قسمت ۲۱