عشـــق او پیــدا و معشــوقش نهان یار بیـــرون ، فتنه او در جـــهان[۳۷]۳
وامّا در مثنوی پنجم می‌خوانیم :
آنچه معشوق است صورت نیست آن خواه عشق این جهان ، خواه آن جهان
عشــــق جوشد بحـتر را مانند دیگ عشــــق سـاید کــوه را مانند ریــگ
عشتتتتق بشکافد فلک را صـد شکاف عشــــق لــرزاند زمیــن را گــزاف
با محمـــد بود عشـــق پاک جفت بهــر عشـــق او خدا ، لولاک گفت[۳۸]۱
مولانا در این ابیات می‌گوید ، عشق آن ظاهری که دیده می‌شود نیست (بیرونی) بلکه درونی است چه عشق به این دنیا و چه عشق به آن جهان . او عشق را نیرویی می‌داند که باعث جوش دیگ می‌شود و باعث سایده شدن کوه. واین که عشق حالی ایجاد می‌کند که از بیهودگی دست می‌کشی و همچون حضرت مجمد ( صلی الله و علیه وآله وسلّم ) با عشق یکی می‌شوی و از همین جاست که رستگار می‌شوی .
نگاه حافظ به عشق
عشق در روح حافظ ، جایگاه رفیعی دارد و او معتقد است که جهان هستی و انسان به خاطر عشق خلق شدند . اوپیوسته عشق می‌ورزد وهمواره در راه بقای عشق سخن می‌گوید .
الا یا ایــها الساقــی ادر کاســا و ناولهــا که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکـل‌ها
به بـوی نافه ای کآخــر صبا زان طرّه بگشاید زتاب جعد مشکینش ، چه خون افتاد در دل‌ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بــر بندیـد محمــل‌ها[۳۹]۲
عشقی که مورد نظر حافظ است ، عشقی است که اولین گام آن آسان است ولی وقتی وارد این راه می‌شوی با مشکلات زیادی روبه رو می‌شوی . وقتی باد صبا طرّه گیسوی معشوق را باز می‌کند خون در دل او می‌جوشد واو حتی در منزل جانان هیچ امنیتی ندارد زیرا هر لحظه او را فرا می‌خوانند که خود را برای رفتن به جهانی دیگر مهیا کن .
درغزل دیگری می‌گوید :
دوش دیدم که ملائک در می خانه زدند گـل آدم بسرشتند وبه پیمــانه زدند
ساکنان حـرم ستر و عفــاف و ملکـوت با من راه نشین ، باده مستانه زدند
آسمـــان بــار امانت نتوانـست کشیــد قرعــه فــال به نام من دیــوانه زدند
جنگ هفتـاد و دو ملّت همه را عــذر بنه چون ندیدند حقیقت ، ره افسـانه زدند
شکر ایزد که میـان مـن و او صلــح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمـع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند[۴۰]۱
حافظ در این ابیّات به راز خلقت انسان اشاره دارد که او در حالت کشف وشهود ،می‌بیند که درمیخانه (عالم هستی) خاک انسان را با جرعه شراب بی خودی می‌آمیزند و او با تمامی ساکنان آن عالم ملکوت شرابی می‌نوشد . واو می‌بیند که حتی آسمان هم نمی‌تواند بار امانت عشق راتحمل کند ، در نتیجه این وظیفه خطیر را به انسان محوّل می‌کنند بعد ازاین ماجرا صحبت‌ها به میان آمد ولی هیچ کس دلیل آن را نفهمید . چرا که این رازی است که فقط خدا دلیل آن را می‌داند . آتش آن چیزی نیست که راحتی بیاورد بلکه چیزی است که پروانه آن قدر دور آن طواف می‌کند تا عین آتش شود. البته فقط حافظ است که می‌تواند پرده از روی اسرار بردارد و آن را چیزی جز عشق نداند .
به این ترتیب در تمامی غزل‌های عرفانی حافظ ، عشق هسته مرکزی اندیشه اوست .
در بعضی ابیّات به روشنی دیده می‌شود که این عشق است که به حافظ نیروی زندگی می‌بخشد .
بحری است ، بحر عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز این که جان بسپارند ، چاره نیست[۴۱]۲
در این بیت ، او عشق را همچون دریایی می‌داند که ساحل ندارد وراه رهایی از این دریا را عین او شدن و محوشدن در ذا ت آن می‌داند .
و باز :
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید مشکل حکایتی است که تقریر می‌کنند[۴۲]۱
حافظ عشق را آن قدر مقدّس می‌داند که به دفاع از آن می‌پردازد و توضیح می‌دهد که از ما می‌خواهند که در مورد عشق ساکت و ناشنوا باشیم که این کار بسیار سختی است و ما توان این کار را نداریم .
حافظ گاهی حقیقت عشق را برتر ازاین دانسته که به زبان آید آنجا که می‌گوید :
سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیــا مــی ده وکـوتاه کن این گفت و شنفت[۴۳]۲ شاید پس از گفته‌های بسیار در این زمینه به این اقرار رسیده که « عشق مشکلی حل نشدنی و در حوصله دانش نگنجیدنی » است که می‌گوید :
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست حل این نکــته بدین فکــر خطــا نتوان کــرد[۴۴]۳
در مقطع غزلی می‌گوید :
عشقت به دست توفان خواهد سپرد حافظ چـون برق از این کشــاکش پنداشتی که رستـی[۴۵]۴
این عشق است که حافظ را با مدّعی درگیر می‌کند و او را به دست توفان می‌سپرد ولی حافظ در این معرکه ، عشق را همچون باده ، پناهگاه خویش می‌سازد[۴۶]۵
حافظ و مولوی در مورد معشوق ازلی نگرش یکسانی دارند و شور و عشق عرفانی همه جا همراه اندیشه‌های آن‌هاست ، با این تفاوت که این عشق اگرچه در اشعار شاعران عارف از یک خاستگاه برخاسته،در مولوی این گونه تمرکز یافته که فرصت اندیشیدن را از او باز گرفته ، ولی این عشق در حافظ از همان جنس و همان خاستگاه و با همان حرمت . ولی دور از سیر وسلوک . او در این راه اهل حال است نه اهل قال ، و عشق او با مدارا و آرامش بیشتر همراه است .
«وجود چنان عشقی مساًله دین را برای حافظ گشوده است واودر یافته که هرچه هست ، همان معشوق بی پیرایه ، بزرگ ، شایسته و بی مانند اوست.که برای رسیدن به معشوق ، جز از راه عشق عرفانی ، راه‌های دیگری که در حصارهای دیر و کلیسا ومسجد وکنشت محدود می‌شود ، برگزیده‌اند.وهرگروه راه خودش را به راه گروه دیگری ارج می‌نهد .در حقیقت خدای آدمیان که واحدوگسترده و مطلق است برای ملّت‌ها یکی است . درحقیقت عرفان حافظ مبتنی برعشق است[۴۷]۱ .»
«ارزیابی عشق دردیوان حافظ چنین می‌نماید که اوعاشق عشق است. زیبایی درچشم او معیاردیگری داردکه بامعیارهای زیباشناسی درهیچ یک ازآثار دیگرشاعران،همانند نیست. اوبه زیبایی ظاهر بسنده نمی‌کند بلکه حقیقت زیبایی ازدید او چیزهای دقیق ولطیف تری است که بامعیارهای مادی قابل ارزیابی نیست. زیبایی ودل ربایی ، آن مایه‌های معنوی و دل پذیری است که در روح او موج می زند وچنان نیرومند است که در دل شوریده ای و وارسته ای چون حافظ جای می‌گیرد[۴۸]۲٫»
عقل در نگاه مولوی
ملّای رومی اگرجه در دیوان کبیر ودر مثنوی از « عقل » بسیار سخن می‌گوید ولی عمیق‌ترین و زیباترین توصیف‌ها را در باب عشق دارد .او عشق را « اسطرلاب اسرار خدا می‌داند.» با این همه در وصف عشق هم ، عشق رنگ را ننگ می‌شمارد و به زیبایی تمام در « نی نامه » می‌سراید :

این مطلب را هم بخوانید :  دسته بندی علمی - پژوهشی : رژیم حقوقی حاکم بر میدان مشترک گازی ایران و قطر- قسمت ۱۴

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.